تبليغاتX
و کبوتران پروازکردند...
دو کوهه :


فتح المبین :



اروند کنار :





شلمچه :





طلاییه :


هویزه :



دهلاویه :



فکه :




دانیال نبی (شوش) :


+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم فروردین 1386ساعت 19:36  توسط جامانده ازقافله  | 

 

 

 

بیائید خون شهدا رالگد نکنیم

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم فروردین 1386ساعت 19:29  توسط جامانده ازقافله  | 

              

                                                                                    

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم فروردین 1386ساعت 19:23  توسط جامانده ازقافله  | 

 
 
 
 
 
 
 

جاي عمليات بعدي شناخته شد . دشت شلمچه ، جايي كه عراق بيشترين موانع دفاعي خود را ايجاد كرده است . كارشناسان زمين شلمچه را تا حدود 93 درصد مسلح مي دانستند . د‍‍ژهايي با ارتفاع 6 متر و عرض 3 متر و سنگرهاي نفر ، تيربار و تانك .دژها هلالي شكل است و تسخير هر يك عمليات جداگانه اي مي خواهد  . ديدبانهاي عراقي نيز مرتب به شناسايي دشت مي پردازند .

19 دي عمليات كربلاي پنج با رمز يا زهرا ( س ) آغاز مي شود.

منطقه عملياتي شلمچه ، كانال ماهي است، دشتي كه عراقيها آب را در آن ريخته اند و كانالها و خاكريزهاي آن زير آب مانده است طوري كه نه غواص از آن مي گذرد و نه قايق ، اما نيروها مي گذرند.

در مرحله بعدي نوبت به كانال ماهي مي رسد، كانالي با طول 30 كيلومتر و عرض يك كيلومتر و دو پل روي آن كه نيروها با سختي فراوان از آن مي گذرند

نوبت به نهر دوعيجي و بعد از آن نهر جاسم مي رسد

هشت شبانه روز عمليات انجام مي شود

سپس آخرين دژ مستحكم عراق كه كانال دو رديفي با د‍ژهاي مثلثي پشت آن ، كه براي هر كدام از موانع عمليات جداگانه اي انجام مي گيرد .

هيچ قدرتي مانع از پيشروي نيروها نيست

و دشمن بعثي كه هيچ چيز را جلودار اين سپاه خروشان نمي ديد دست به دامن استكبار جهاني  شد و قطعنامه 598 را به تصويب رساند

حدود چهل هزار شهيد از اين دروازه زميني به پرواز در آمدند

شلمچه هنوز « حاج احمد متوسليان » را به خاطر دارد كه گفت :

( بايد بزنيد زير كلاهك تان ك تا كلاهش را به احترام جمهوري اسلامي بردارد )

شلمچه هنوز كه هنوز است بوي  حسن باقري مي دهد

سردار نامدار سپاه توحيد ( حاج حسين خرازي ) فرمانده لشكر 14 امام حسين ( ع ) در اين علميات به خيل ياران شهيدش پيوست ........

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم فروردین 1386ساعت 19:21  توسط جامانده ازقافله  | 

((نامه یک عاشق به حاجی))

 

هر چى خواستم قلمم رو تكونى بدم ازت يه چيزى بنويسم، نشد. هر چه قدر، به ذهنم فشار آوردم كه از كدوم نقطه اوجت استفاده كنم و به كدوم نقطه تو ختم كنم، باز نشد.
قبول كن حاجى قبول كن براى تو نوشتن خيلى سخت است. سخت تر از اونچه كه فكرش را بكنم. اولش كه دبير سرويس بهم گفت كه براى شهادت ابراهيم همت مطلبى رو تهيه كنم، فكر كردم مى تونم، اما وقتى خواستم شروع كنم، نمى دانستم بايد از چى تو بنويسم؟ نوشتن درباره تو در حد من نيست. اونقدر لطيف و با احساس بودى كه بايد يك رمان نويس حرفه اى را مى آوردند تا تو را به تصوير بكشد و از طرفى آنقدر در صحنه هاى نبرد پرصلابت بودى كه بايد يك حماسه نوين را آورد تا از رزم آورى و دل و جرأتت مثنوى ها بسازد
.
حاجى، من يه بدبخت نسل سومى هستم كه فقط اسم حاج همت رو شنيده. فقط يه اسم، اسمى كه هزار تا معنا رو مى شه ازش ديد و حس كرد. اسمى كه محمد ابراهيمه و هر وقت شنيدمش ياد دو طفلان مسلم افتادم محمد و ابراهيم
.
محمد ابراهيمى كه اسمش را مادرش زهرا روييش نهاده و محمدابراهيمى كه هم چون سيد شهيدان بى سر شد. اين از اسمت، اونم از فاميليت همت. و واقعاً حاجى كمر همت به هر چيزى مى بستى تا جواب نمى گرفتى ولش نمى كردى، اين را از خواستگارى پياپيت خوب شناختم
.
و از هجوم بى امانت برلشكر دشمن، لشكرى كه براى سر محمدابراهيم همت جايزه تعيين كرده بود، محمد ابراهيمى كه شايد هيچ كس باور نمى كرد يك روز فرمانده لشكر بشود. محمد ابراهيمى كه بچه شوخ و شر محلشان بود و بچه محل ها بهش مى گفتن «ابى». محمد ابراهيمى كه از هيچ كس هيچ ترسى نداشت و توى دوران سربازيش با صابون و روغن ريختن روى كف آشپزخانه باعث شد تا پاى فرمانده عاشق شاهش بشكند و او بهتر بتواند ماه رمضان را به سربازان خمينى خدمت كند
.
محمد ابراهيمى كه دلش اندازه يك گنجشكه و طاقت نداره سرباز زير دستش رو با يه پوتين پاره ببينه و بايد كفش هاى نويى رو كه از پدرش هديه گرفته، به اون هديه بده
.
محمد ابراهيمى كه وقتى خسته و كوفته از جنگ به خانه برمى گشت تا دو ساعتى استراحت بكنه تا مى ديد همسرش نيست خونه رو جمع و جور مى كرد و خريدها رو انجام مى داد و تازه يه نامه مى نوشت به وسعت دل هاى عالم كه «ببخشيدم از اين كه در منزل نيستم تا كمكت كنم، حلالم كنيد» حاجى از چى تو بايد بنويسم؟ به هر كى گفتمت گفتن مگه مى شه. راست مى گن حاجى خودم هم ديگه داره كم كم باورم مى شه كه ديگه نمى تونيم يه محمدابراهيم ديگه داشته باشيم. تو عصرى كه همه زيرآب همديگرو مى زنن از سردار خيبر گفتن و شنيدن فايده اى هم داره؟
من يه نسل سومى ام، نسل سومى كه وقتى چشم بازكرد ديگه از اون بچه هاى باصفاى مجنون و خيبر و هويزه و مهران و... خبرى نبود، اگر هم بود خودشونو توى تاريكى نگه داشتن تا كسى نبيندشون، تا كسى ازشون سوالى نكنه، تا نخوان جواب كسى رو بدن
.
آخه حاجى كارهاى دنيا برعكس شده، من نبايد براى تو بنويسم، اين تويى كه بايد يه نامه از بهشت، از اوج آسمون ها برام بنويسى و به ته موتورخونه دنيا برام پستش كنى
.
حاجى توى نامه ات برام بنويس، بنويس كه چطور شدى حاج همت؟ چى كار كردى؟ اصلاً نگاهت به كدامين طرف بود كه من هيچ وقت نتونستم پيداش كنم. حاجى برامون بنويس براى ماهايى كه فقط بلديم بياييم توى قطعه ۲۶ پايين پاى چمران و يه اسم بزرگ روى سنگ قبر را بخوانيم «حاج محمد ابراهيم همت» و بعدش يه فاتحه و گل و گلابى و بعد هم قاب بالاى سرت را پر از عكس هاى جنوب بكنيم. ماها فقط اين را مى دانيم تازه اگر بعضاً بعضى ها هم بدانند كه تو اين جا نيستى و مقبره اصلى تو شهرضا است، فاتحه اى از دور روانه ات مى كنند و بعد كه پايمان را از گلزار بيرون مى گذاريم ديگر صدايى از حنجره بريده ات به گوشمان نمى رسد
.
تازه اين خوب خوباشن، تازه اين ها اون هايى هستند كه كمى به شهيد و شهدا علاقه دارند، من خيلى ها رو مى شناسم كه وقتى داشتن از اتوبان شهيد همت رد مى شدن ازشون بپرسى اين اتوبان به اسم كى بوده؟ مبهوت نگاهت مى كنن و فقط در جوابت مى گن خب اتوبان شهيد همت، ولى كجا بوده و چى شده رو نمى دونن. تازه اين گمنامى براى تويى كه فرمانده لشكر ۲۷ بودى براى بقيه بايد چه كار كرد الله اعلم. هيچ كس خبرى از اسمى كه سردر كوچه شان نوشته شده را نداره. هيچ كس اطلاعى از اسم ميدانى كه از بغلش دور مى زنه و مى ره رو نداره. هيچ كس از اتوبان ها و خيابان هاى مزين شده به نام شهيد كه هر روز و بارها و بارها ازش با سرعت عبور مى كنه رو نداره. از چى اين دنيا برات بگم حاجى. از ماهايى كه فقط بلديم بياييم توى جزيره مجنون و زانوى غم بغل بگيريم، اگر هم ازشون بپرسى دنبال چى هستى؟ مى گن صفاى بچه هاى جنگ
.
آخه كدوم بچه هاى جنگ، يه جنگجو را بايد ديد تا از اون صفا را ياد گرفت. اگر ازشون چيزى بپرسى مى گن چى مى خواى بدونى جنگ جنگ بود ديگه. ولى من باورم نمى شه. توى جنگ ما يه چيز ديگه هم علاوه بر جنگ بود وگر نه توى تمام دنيا جنگ جنگ بود چرا براى اون ها آنقدر صفا نداشت؟
هميشه اين سوال رو ازت كردم ولى جوابى نشنيدم كه آخر سّرالاسرار تو چه بود كه مستجاب دعوه شدى و باز در خيالم جوابم را مى گيرم نه با صداى به خون نشسته تو بلكه با صداى گرم آوينى كه چه زيبا گفت
:
حب حسين سّرالاسرار شهداست
.
پس دعا كن حاجى دعا كن ما نيز محب واقعى حسين شويم تا شايد مثل حر باب سّرالاسرار را به رويمان گشودند و كربلاييمان نمودند
.

«والسلام»

         

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم فروردین 1386ساعت 19:17  توسط جامانده ازقافله  | 

AVINI___2
گل سرخ

مرتضی چون گلی سرخ میان بچه های روایت می درخشید، همه از تلألو وجود او جان می گرفتند،
امید حرف اول چشمان بغض آلودش بود، با وجود تمام غصه های سالهای جنگ و شهادت دوستان بر روی دو پایش ایستاده بود.
اما هنوز در سر سودایی داشت، ‌دلش نمی خواست مردم اسطوره های ایمان را به فراموشی بسپارند.
«روایت فتح» دوباره به راه افتاد. اما همه گله داشتند که آن روح و نوای قبلی در فیلمها نیست.
کار «روایت» پس از جنگ سخت تر شده بود،‌ حاجی با عصبانیت به بچه ها گفت:« شما را به خدا در مورد من هر فکری می خواهید بکنید
اما در مورد این یکی دیگر قضاوت نکنید، روایت فتح اصلا از من نیست،

از یک جای دیگر است.
مشکل ما این است که مقدار فیلم هایی که در دسترس داریم، محدود است و
برای اجرای امر آقا مجبوریم برای زنده نگهداشتن و استمرار روایت فتح،‌ آن را کمی طولانی تر کنیم،‌ چون در حال حاضر
دستمان به فیلمهای جنگ در آرشیو صدا و سیما نمی رسد.

منبع: كتاب همسفر خورشید
راوی: دوست شهید

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم فروردین 1386ساعت 19:16  توسط جامانده ازقافله  | 

سال پنجاه و شش پادگان ارومیه خدمت می کردم. آمدند گفتند « ملاقاتی داری.» مهدی بود. به م گفت « باید از این جا دربری.» هر طور بود زدم بیرون. من را برد خانه ی عمه ش . کلی شیشه ی نوشابه آن جا بود . گفت« بنزین می خوایم.» از باک ژیانم بنزین کشیدم بیرون. شروع کردیم کوکتل مولوتف ساختن. خوب بلد نبودم اما مهدی وارد بود. چند تایش را بردیم بیرونشهر و امتحان کردیم. ازش خبری نداشتم. کوکتل مولو تف هایی را هم که ساخته بودیم ندیدم . دو – سه روز بعد شنیدم مشروب فروشی های شهر یکی یکی دارد آتش می گیرد. حالا می فهمیدم چرا ازش خبری نیست.

بعد از مدت ها آمده بود خانه ی ما. تعجب کردیم. نشسته بود جلوی ما حرف های معمولی می زد. مادرم هم بود. زن داداشم هم . همه بودند یک کمی میوه خورد و بلند شد که برود. فهمیده بودم چیزی میخواهد بگوید که نمی تواند. بلند که شد. ما هم باهاش پاشدیم تا دم در . هی اصرارکرد نیاییم . اما رفتیم؛همگی . توی راه رو به م فهماند بیرون منتظرم است . به بهانه ی خرید رفتم بیرون . هنوز سر کوچه ایستاده بود. به من گفت «آقا مهدی را می شناسی؟ مهدی باکری؟ می خواد ازت خواستگاری کنه ! به ش چی بگم؟» یک هفته تمام فکر می کردم . شهردار ارومیه بود. از سال پنجاه و یک که ساواکی ها علی شان را اعدام کرده بودند، اسمشان را شنیده بودم.

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم فروردین 1386ساعت 19:15  توسط جامانده ازقافله  | 

قبل انقلاب، دم مغازه ی کتاب فروشیمان ، یک پاسبان ثابت گذاشته بودند که نکند کتاب های ممنوعه بفروشیم.عصرها ، گاهی برای چای خوردن می آمد توی مغازه و کم کم با مهدی رفیق شده بود. سبیل کلفت و از بناگوش در رفته ای هم داشت. یک شب ، حدود ساعت ده . داشتیم مغازه را می بستیم که سر و کله اش پیدا شد. رو کرد به مهدی و گفت « ببینم ، اگر تو ولی عهد بودی ، به من چه دستوری می دادی؟» مهدی کمی نگاهش کرد و گفت « حالت خوبه ؟ این وقت شب سؤال پیدا کرده ای بپرسی؟ » بازهم پاسبان اصرار کرد که « بگو چه دستوری می دادی ؟ » آخر سر مهدی گفت « دستور می دادم سبیلتو بزنی.» همان شب در خانه را زدند. وقتی رفتیم دم در ، دیدیم همان پاسبان خودمان است. به مهدی گفت « خوب شد قربان ؟ » نصف شبی رفته بود سلمانی محل را بیدار کرده بود تا سبیلش را بزند. مهدی گفت « اگر می دانستم این قدر مطیعی ، دستور مهم تری می داد. »

 زمستان پنجاه ونه بود . با حسن باقری ، توی یک خانه می نشستیم . خیلی رفیق بودیم. یک روز ، دیدم دست جوانی را گرفته و آورده ، می گوید « این آقا مهدی ، از بچه های قمه . می رسی شناسایی ، با خودت ببرش . راه و چاه رو نشونش بده. ». من زن داشتم. شب ها می آمدم خانه . ولی مهدی کسی را توی اهواز نداش. تمام وقتش را گذاشته بود روی کار . شب ها تا صبح  روی نقشه ی شناسایی ها کار می کرد. زرنگ هم بود. زود سوار کار شد. از من هم زد جلو.

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم فروردین 1386ساعت 19:15  توسط جامانده ازقافله  | 

احمد مرد پر قدرتی بود، با اراده بود، فرد طراحی بود، تاکتیک را خوب می فهمید و استراتژی را هم خوب می فهمید. از طرف دیگر احمد مسائل سیاسی را خیلی خوب می فهمید، یک جوان 17 ساله می رود لبنان و 6 ماه آنجا مبارزه می کند، بعد وقتی بر می گردد روی فلسطینی ها تحلیل دارد، روی لبنانی ها تحلیل دارد، نسبت به به اسرائیل تحلیل داشته، آمریکا را می شناخته فرانسه و اروپا را می شناخته، سیاست های بین المللی را می فهمیده، مسائل داخلی ایران را کاملاً می فهمیده، همة جناهها را احمد شناخت داشته و هیچ گاه وارد جناهها نشد و خودش را مستقل و در مسیر امام و و ولایت حفظ کرد، نگه داشت. خیلی هم از این بحث های سیاسی ناراحت می شد و احساس می کرد که آن گوهر گرانبهای جهاد و شهادت ممکن است در قبال این بحث های سیاسی کدر شود به همین دلیل همیشه خودش را حفظ        می کرد، پاک نگه می داشت. در بُعد اخلاقی هم احمد انسان عجیبی بود خیلی انسان مخلصی بود، صداقت داشت، اخلاص داشت، خیلی برادر با محبتی بود، به خانواده اش به دوستانش و انسان شادابی بود، شوخی می کرد، محبت می کرد، بیاد خدا بود. به جای مهمی رسیده بود. احمد جای مهمی را فتح کرده بود، عجیب بود با اینکه جنگ تمام شده بود، ولی احمد روز به روز این فتحی را که کرده بود، ارتقاء می داد. بطوریکه این اواخر احمد کاملاً از دنیا دل کنده بود، وابستگی هایش را کنار گذاشته بود، دلبستگی هایش را کنار گذاشته بود. آمادة عروج بود. مثل یک هواپیمایی بود که آمده بود روی باند، می خواست پرواز بکند و با اینکه 17 ساله که جنگ تمام شده، اما احمد نه تنها تمام نشد، که روز به روز اوج بیشتری گرفت و دستهایش پر بود، البته ایشان در وصیت نامه اش نوشته بود با دستهای خالی، ولی من مطمئن هستم که آنجا که می رود، دستهای احمد خیلی پر است، خیلی توشة بزرگی احمد برداشت، در یک کلام دنیا را به خودش خیلی سخت می دید، زندگی در دنیا برایش خیلی سخت شده بود.

من هر وقت دلتنگ شهدا می شدم احمد را صدا می زدم و با نگاه به صورت او آرامش پیدا می کردم.

 

«دکتر محسن رضایی»

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم فروردین 1386ساعت 19:12  توسط جامانده ازقافله  | 

احمد مرد پر قدرتی بود، با اراده بود، فرد طراحی بود، تاکتیک را خوب می فهمید و استراتژی را هم خوب می فهمید. از طرف دیگر احمد مسائل سیاسی را خیلی خوب می فهمید، یک جوان 17 ساله می رود لبنان و 6 ماه آنجا مبارزه می کند، بعد وقتی بر می گردد روی فلسطینی ها تحلیل دارد، روی لبنانی ها تحلیل دارد، نسبت به به اسرائیل تحلیل داشته، آمریکا را می شناخته فرانسه و اروپا را می شناخته، سیاست های بین المللی را می فهمیده، مسائل داخلی ایران را کاملاً می فهمیده، همة جناهها را احمد شناخت داشته و هیچ گاه وارد جناهها نشد و خودش را مستقل و در مسیر امام و و ولایت حفظ کرد، نگه داشت. خیلی هم از این بحث های سیاسی ناراحت می شد و احساس می کرد که آن گوهر گرانبهای جهاد و شهادت ممکن است در قبال این بحث های سیاسی کدر شود به همین دلیل همیشه خودش را حفظ        می کرد، پاک نگه می داشت. در بُعد اخلاقی هم احمد انسان عجیبی بود خیلی انسان مخلصی بود، صداقت داشت، اخلاص داشت، خیلی برادر با محبتی بود، به خانواده اش به دوستانش و انسان شادابی بود، شوخی می کرد، محبت می کرد، بیاد خدا بود. به جای مهمی رسیده بود. احمد جای مهمی را فتح کرده بود، عجیب بود با اینکه جنگ تمام شده بود، ولی احمد روز به روز این فتحی را که کرده بود، ارتقاء می داد. بطوریکه این اواخر احمد کاملاً از دنیا دل کنده بود، وابستگی هایش را کنار گذاشته بود، دلبستگی هایش را کنار گذاشته بود. آمادة عروج بود. مثل یک هواپیمایی بود که آمده بود روی باند، می خواست پرواز بکند و با اینکه 17 ساله که جنگ تمام شده، اما احمد نه تنها تمام نشد، که روز به روز اوج بیشتری گرفت و دستهایش پر بود، البته ایشان در وصیت نامه اش نوشته بود با دستهای خالی، ولی من مطمئن هستم که آنجا که می رود، دستهای احمد خیلی پر است، خیلی توشة بزرگی احمد برداشت، در یک کلام دنیا را به خودش خیلی سخت می دید، زندگی در دنیا برایش خیلی سخت شده بود.

من هر وقت دلتنگ شهدا می شدم احمد را صدا می زدم و با نگاه به صورت او آرامش پیدا می کردم.

 

«دکتر محسن رضایی»

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم فروردین 1386ساعت 19:11  توسط جامانده ازقافله  |